تبليغاتX
روزگار ناخوش حامد آقا

یکشنبه هفدهم آبان 1388

بیا متفاوت باشیم ...

هم سفر من ...

در اين راه طولاني - که ما بي خبريم

و چون باد مي گذرد

بگذار خرده اختلاف هايمان با هم باقي بماند

خواهش مي کنم ! مخواه که يکي شويم ، مطلقا يکي

مخواه که هر چه تو دوست داري ، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم

و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نيز باشد

مخواه که هر دو يک آواز را بپسنديم

يک ساز را، يک کتاب را، يک طعم را، يک رنگ را

و يک شيوه نگاه کردن را

مخواه که انتخابمان يکي باشد، سليقه مان يکي و روياهامان يکي

هم سفر بودن و هم هدف بودن ، ابدا به معني شبيه بودن و شبيه شدن نيست

و شبيه شدن دال بر کمال نيست بل دليل توقف است

عزيز من

دو نفر که عاشق اند و عشق آنها را به وحدتي عاطفي رسانده است؛

واجب نيست که هر دو صداي کبک، درخت نارون ، حجاب برفي قله ي علم کوه ،

رنگ سرخ و بشقاب سفالي را دوست داشته باشند

اگر چنين حالتي پيش بيايد، بايد گفت که يا عاشق زائد است يا معشوق

يکي کافيست

عشق، از خودخواهي ها و خود پرستي ها گذشتن است اما،

اين سخن به معناي تبديل شدن به ديگري نيست

من از عشق زميني حرف مي زنم که ارزش آن در "حضور" است

نه در محو و نابود شدن يکي در ديگري

عزيز من

اگر زاويه ديدمان نسبت به چيزي يکي نيست ، بگذار يکي نباشد

بگذار درعين وحدت مستقل باشيم

بخواه که در عين يکي بودن ، يکي نباشيم

بخواه که همديگر را کامل کنيم نه ناپديد

بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چيز که مورد اختلاف ماست بحث کنيم

اما نخواهيم که بحث ، ما را به نقطه ي مطلقا واحدي برساند

بحث، بايد ما را به ادراک متقابل برساند نه فناي متقابل

اينجا سخن از رابطه ي عارف با خداي عارف در ميان نيست

سخن از ذره ذره ي وافعيت ها و حقيقت هاي عيني و جاري زندگيست

بيا بحث کنيم

بيا معلوماتمان را تاخت بزنيم

بيا کلنجار برويم

اما سرانجام نخواهيم که غلبه کنيم

بيا حتي اختلافهاي اساسي و اصولي زندگي مان را ،در بسياري زمينه ها،

تا آنجا که حس مي کنيم دوگانگي، شور و حال و زندگي مي بخشد

نه پژمردگي و افسردگي و مرگ ، .... حفظ کنيم

من و تو حق داريم در برابر هم قد علم کنيم

و حق داريم بسياري ازنظرات وعقايد هم را نپذيريم

بي آنکه قصد تحقيرهم را داشته باشيم

عزيز من ! بيا متفاوت باشيم ...

نوشته شده توسط حامد محمدی در 11:23 |  لینک ثابت   • 

شنبه شانزدهم آبان 1388

همه چي آرومه ...

همه چي آرومه

تو به من دلبستي

اين چقدر خوبه كه

تو كنارم هستي

همه چي آرومه

غصه ها خوابيدن

شك نداري ديگه

تو به احساس من

همه چي آرومه

من چقدر خوشحالم

پيشم هستي حالا

به خودم مي بالم

تو به من دلبستي

از چشات معلومه

من چقدر خوشبختم

همه چي آرومه ...

نوشته شده توسط حامد محمدی در 9:45 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه چهاردهم آبان 1388

منتظرم ...
نوشته شده توسط حامد محمدی در 10:20 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه چهاردهم آبان 1388

عشق تمام ...

عشق سوء تفاهمي است بين دو احمق كه با يك ببخشيد تمام مي شود
نوشته شده توسط حامد محمدی در 8:7 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه ششم آبان 1388

رفت ...

سيب سرخي رابه من بخشيد رفت

ساقه سبزدلم راچيد رفت

عاشقي هاي مراباورنکرد

عاقبت برعشق من خنديدرفت

اشک درچشمان سردم حلقه زد

بي مروت اشکهايم راديد رفت

نوشته شده توسط حامد محمدی در 8:7 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه پنجم آبان 1388

هنوز دیر نشده ... !

کار امروز نیست که بغض میکنم...

به حرف هایی که نمی فهممشان

لج میکنم با خاطره هایی که نمی خواهمشان...

و میشکنم....!!!

زیر بار نگاه هایی که نمی شناسمشان....

تو میدانی چرا فاصله این همه دور و گریه این همه فراوان

و خانه این همه سوت و کور است

تو میدانی چه شد که راه دریا را گم کردیم؟؟؟

چه شد که نفس هایمان بوی غربت گرفت؟؟؟

از من نپرس...

من سال هاست تنها چشمان تو را میخوانم....

با من از دریا...

از باران...

از خواب خوش کبوتران مهاجر...

با من از هر أنچه در سینه داری سخن بگو...

من نیز برایت خواهم گفت: ...

از دل بی قرار و پای جامانده در راه و...

خواب های بی تو کابوس...

و هرانچه در سینه دارم...

خواهم گفت....

عطر دریا در کوچه میپیچد...

می فهمم امده ای...

و اعتراف خواهم کرد...

نوشته شده توسط حامد محمدی در 18:15 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و یکم مهر 1388

یاد سیاه ...

سنگيني يادهاي سياه را با تنهايي دو چندان مي‌کني.

به ميان آدميان رو و در شادماني آنها سهيم شو.

لبخند آدميان انديشه‎هاي سياه را کمرنگ و دلت را گرم خواهد نمود.

نوشته شده توسط حامد محمدی در 13:47 |  لینک ثابت   • 

جمعه هفدهم مهر 1388

شنیده ای ؟

عزیز من

ای مهربان ترین جامه بلند شبانم

شنیده ای که به صحرایی

شبی شبانی از سرما

کنار شعله خردی پناه برد

و در مان جامه اش آتش گرفت

شنیده ای ؟

نوشته شده توسط حامد محمدی در 13:36 |  لینک ثابت   • 

شنبه یازدهم مهر 1388

نامرد

نامردی ، نامردی میاره ... !!!
نوشته شده توسط حامد محمدی در 9:16 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه دوم مهر 1388

طلوع ...

بی تو طوفان زده دشت جنونم

صید افتاده به خونم

تو چسان می گذری

غافل از اندوه درونم

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

بی من از شهر گذر کردی و رفتی

قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم

تو ندیدی...

نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی

چون در خانه ببستم

دیگر از پای نشستم

گوئیا زلزله آمد

گوئیا خانه فرو ریخت سر من

بی تو من در همه شهر غریبم

بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی

بر نخیزد از مرغک پر بسته نوایی

تو همه بود و نبودی

تو همه شعر و سرودی

چه گریزی ز بر من

که ز کویت نگریزم

گر بمیرم ز غم دل

با تو هرگز نستیزم

من و یک لحظه جدایی

نتوانم-نتوانم

بی تو من زنده نمانم
نوشته شده توسط حامد محمدی در 17:13 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388

دل منو نفرین کردن ...

هركس كه دلي داشت به دلدار سپرد ...

اين دل نفرين شده‌ي ماست كه تنهاست هنوز ...

نوشته شده توسط حامد محمدی در 10:40 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388

فرصت کوتاه !

قرنها خواهم خفت
فرصت ماندن و عاشق شدنم کوتاه است...
نوشته شده توسط حامد محمدی در 10:18 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه شانزدهم شهریور 1388

مثال ...

مثل ساحل آرام باش ، تا مثل دريا بي قرارت باشند . . .
نوشته شده توسط حامد محمدی در 14:50 |  لینک ثابت   • 

شنبه چهاردهم شهریور 1388

قربانی !

حباب ها ، قرباني هواي درون خودشان هستند ...
نوشته شده توسط حامد محمدی در 9:11 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هشتم شهریور 1388

دفتر من

دفتر من در وسط باد ورق مي زند

برگي از آن مي کند ...

نام تو در باغها ، ورد زبان مي شود ...

نوشته شده توسط حامد محمدی در 11:22 |  لینک ثابت   • 

شنبه هفتم شهریور 1388

آموخته ها ...

زمان به من آموخت دست دادن معنی رفاقت نیست.

بوسیدن قبول ماندن نیست و عشق ورزیدن ضمانت تنها شدن نیست ...

نوشته شده توسط حامد محمدی در 8:53 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه پنجم شهریور 1388

دیوار من کجاست ؟

...

و دیوار گاهی

تنها دلخوشی ات می شود.

رفیق روزهای بی کسی ات می شود.

پشت وپناه تنهایی ات می شود

مثل کسی می شود برایت که می توانی سرت را روی شانه اش بگذاری !

نوشته شده توسط حامد محمدی در 18:54 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه چهارم شهریور 1388

ترجیح !

ترجيح مي دهم با کفشهايم در خيابان راه بروم و به خدا فکر کنم

تا اينکه در مسجد بنشينم و به کفشهايم فکر کنم .

نوشته شده توسط حامد محمدی در 16:24 |  لینک ثابت   • 

شنبه سی و یکم مرداد 1388

زمان تغییر ...

هرگاه احساس كردي جزئى از اكثريت هستيد ؛ زمان احيا و اصلاح فرارسيده است
نوشته شده توسط حامد محمدی در 16:30 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388

وارث ...

زندگي هديه اي حاضر و آماده نيست

 تو وارث همان حياتي هستي که خود آفريده اي

نوشته شده توسط حامد محمدی در 18:5 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه نوزدهم مرداد 1388

حکایت ...

در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد.

بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند.
بسياري هم غرولند مي كردند كه اين چه شهري است كه نظم ندارد.
حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ...

با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمي داشت.

نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد.
بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار داد.

ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد.

پادشاه در ان يادداشت نوشته بود :

"هر سد و مانعي مي تواند شانسي براي تغيير زندگي انسان باشد."
نوشته شده توسط حامد محمدی در 8:36 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه یازدهم مرداد 1388

تقدیم ...

تقديم به او كه نبود ولي حس بودنش بر من شوق زيستن داد .

دلم براي كسي تنگ است كه آفتاب صداقت را به ميهماني گل هاي باغ مي آورد

و گيسوان بلندش را به باد مي داد و دست هاي سپيدش را به آب مي بخشيد

و شعرهاي خوشي چون پرنده ها ميخواند . . .

نوشته شده توسط حامد محمدی در 18:19 |  لینک ثابت   • 

جمعه نهم مرداد 1388

من ...

با من منشینید که می خورده ام امروز، از من بگریزید که دیوانه ام امروز ...
نوشته شده توسط حامد محمدی در 18:7 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388

بهانه ...

من مسافرم و تو همچنان می مانی

بمان که روزگار سرنوشت ما را اینگونه رقم زده است

از تلخی روزهای گذشته و شیرینی خاطراتش

چیزهای زیادی ذهنم را پر کرده است

از شبهای تاریکش و از تند بادهای مهیبش

بس خاطراتی تلخ و شیرین دارم

آری من کودکی عصیانگر بودم

روزگار به من آموخت که چه کنم

مهربان و دوست داشتنی اما ...

بودنم را کسی نفهمید و نبودنم را هم کسی ندانست

همیشه برای سفر آماده بودم

و روزگار مرا (مسافر) لحظه های خویش کرده بود

آموختم آنچه به درد امروز فردایم می خورد

کشیدم همه درد ، دردی که مال فرداهایم بود

خندیدم ...

اما روزگار تاب دیدن خنده هایم را نداشت

بی امان دست به کار شد

خشکاند ریشه ی هرچه شادی بود

برید هر چه بهانه برای خندیدن بود

اما گریستم...

چون روزگار بدجوری بهانه گریستن به من داد

سوختم در آتش غمی که روزگار افروخت

اکنون من بهانه ای برای گریستن دارم
نوشته شده توسط حامد محمدی در 9:32 |  لینک ثابت   • 

جمعه چهارم اردیبهشت 1388

همين كه ...

همين كه از دور ميبينم ، خوشبخت شدي ، برام بسه

تو فكر من ، نباش اگه ، دلم غريب و بي كسه ...

نوشته شده توسط حامد محمدی در 19:15 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388

جدايي

اونم رفت كه بگه دوسم نداره ...
نوشته شده توسط حامد محمدی در 20:21 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388

دلم گرفته ...

ای خدای مهربون دلم گرفته

از این ابر نیمه جون دلم گرفته

از زمین و آسمون دلم گرفته

آخه اشکامو ببین دلم گرفته

تو خطاهامو نببین دلم گرفته

تو ببخش فقط همین دلم گرفته ...

نوشته شده توسط حامد محمدی در 18:33 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387

سال نو مبارک

نوروز برای من خنده آور است ...

زمانی است که در آن و در طی آن کاملا متوجه عمق تمدن سه هزار ساله (!) می شوم و شرمنده ام که ناخود آگاه پوزخند می زنم. سال نو در همه جای جهان زمانی برای تعطیلات و تفریح است ... فستیوالی برای شادی و لذت بردن ... رقص، مستی ،مهمانی و خندیدن از صمیم قلب ... اما اینجا از سه ماه جلوتر باید به دنبال پودر لباسشویی و وایتکس و شیشه شوی بود که جرم های لابد یک ساله پاک شوند چون کسانی را می شناسم که تمیز کردن خانه هایشان همان یک بار در سال است ...

دیروز صف جلوی آجیل مهتاب داشت به سر خیابان می رسید حتما از مهتاب خرید کردن کلاس عید را بالا می برد پس لابد حتما شیرینی را هم باید از شکوه یا سل تی تی شیشه گران خرید تا عید شیرین باشد!

مانده ام چرا همه در حال هل دادن هم اند. ولع خرید کردن و جلوی حراجی ها ایستادن تمام نمی شود... چون اسمش حراجی است باید خرید کرد به نیاز داشتن هم اصلا نباید محل گذاشت!
هنگام تحویل سال اصلا گناه کبیره است اگر کمی رقص و نشاط با آن همراه باشد ...

حتما باید قیافه منحوس مجری های زشت تلویزیون را نگاه کرد که موقع خواندن دعای تحویل سال احساس جبرییل بودن بهشان دست می دهد و طوری دعا می خوانند که قدیسان کم می آورند و بعد هم سال جدید می شود در یک لحظه و همین ...

لحظه ای که در تمام دنیا بخشی از شادترین لحظات زندگی است و مردم کافر و بی دین و بی... و بی ... کشور های دیگر غرق رقص و مستی اند.
بعد هم باید صله رحم را به جا آورد و به دیدن فک و فامیلی رفت که در طول سال چشم دیدن هم را ندارند و از لحظه ای که می آیند به مبل و پرده ها خیره می شوند که آیا جدید شده یا نه و موقع رفتن هم اینقدر با خلوص نیت برایت سالی خوب آرزو می کنند که خنده ات می گیرد.

مجال نیست راجع به عیدی های عجیب و غریب و سفر دبی که این روزها بخش لاینفک سال نو شده و رودل کردن از شدت خوردن پسته زیاد و پزدادن های خانم ها که همسرشان عیدی فلان گردنبند را برایشان خریده است و ... تعریف کنم ...

شب ها هم که در مهمانی های خانوادگی همه بعد ازشام و دقت کنید بعد ازشام کارشناس مسایل بین الملل خصوصا سیاست داخلی می شوند و نقل مجلس هم که طفلکی محمود احمدی نژاد است که باید از او انتقاد کرد و به همه کارهایش خندید تا مهمانی مهمانی شود و یکی نیست از جمع حاضر سوال کند که ببخشید این بیچاره که خودش از صندوق در نیامده همین شما ها بودید که رای دادید !
بماند...

خب من واقعا سال نو را و این ایام شاد و مفرح و پر لذت و پر ... را به همه تبریک
عرض
می کنم !

... ببخشید که الان غیرت سنتی و ملی بعضی ها جریحه دار  شد ...

نوشته شده توسط حامد محمدی در 11:20 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387

با مرگ بي حساب شديم

قطره قطره اگرچه آب شديم
ابر بوديم و آفتاب شديم

ساخت ما را همو كه مي پنداشت
به يكي جرعه اش خراب شديم

هي مترسك كلاه را بردار
ما كلاغان دگر عقاب شديم

ما از آن سودن و نياسودن
سنگ زيرين آسياب شديم

گوش كن، ما خروش و خشم تو را
همچنان كوه، بازتاب شديم

اينك، اين تو، كه چهره مي پوشي
اينك، اين ما، كه بي نقاب شديم

ما كه اي زندگي، به خاموشي
هر سوال تورا جواب شديم،

ديگر از جان ما چه مي خواهي؟
ما كه با مرگ بي حساب شديم
نوشته شده توسط حامد محمدی در 8:16 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و سوم اسفند 1387

ای روزگار ...

روزگاریست که همه عرض بدن می خواهند

همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند

دیو هستند ولی مثل پری می پوشند

گرگهایی که لباس پدری می پوشند

خوب طبیعیست که یک روز به پایان برسد

عشقهایی که سر پیچ خیابان برسد ...

نوشته شده توسط حامد محمدی در 11:37 |  لینک ثابت   •