یه دل می گه نشم عاشق کس
یه دل می گه می میرم بی نفس
یه دل می گه برمو یه دلم می گه خو کن به قفس
یه دل می گه پر رنگ و ریاست
یه دل میگه اینه رویای ماست
یه دل می گه بگمو یه دلم می گه فردا ببُر
یه دل می گه پر از عشقم هنوز
یه دل می گه که بساز و بسوز
سر کن بی فروغ، خو کن به دروغ، این عمر دو روز . . .
یک بوم دو هوا
خسته ام به خدا
نمی خوام و می خوام بشم از تو جدا
رویای عزیز
تردید و گریز
بی عشق نمی تونم به خدا . . .
سلطان قلبم بی تو سرابم
آلوده ی فکر ناجور و تردید
برگرد و از من عشقی بنا کن
کانون روحم عشق تو لرزید
همه رفتن ولی این دل مارو همون که فکر نمی کردیم سوزوندش
دل دائم صبورم را شکستند
به جرم پا به پای عشق رفتن
پر و بال عبورم را شکستند
مرا از خلوتم بیرون کشیدند
چه بی پروا حضورم را شکستند
تمنا در نگاهم موج می زد
ولی رویای دورم را شکستند
وباور کرده ام دنیا چنان هم با وفا نیست
و بودن یا نبودن آنقدر ارزش ندارد
وامروز است می دانم که باشم یا نباشم
برای هیچ کس دیگر مهم نیست!
انتخاب با خودته !!! تا ابد دور خودت بچرخی یا تا بی نهایت ادامه بدی ...
چشمهایم را که در آن دریایی از محبت موج می زند
به تو خواهم بخشید تا هیچگاه به پاکی احساسم شک نکنی ... !
تنها با راستی اوست که بهار میرسد.
بر روح ام عطا کن و لذت ها را به بندگان حقیرت ببخش
و دردهای عزیز بر جانم ریز
" امروز، اولین روز از بقیه زندگی من است."
من ترجیح می دهم اینگونه تصور کنم:
" امروز، آخرین روز زندگی من است
و می خواهم طوری زندگی کنم که انگار دیگر هیچ فرصتی ندارم."
نمی دانستم که آنقدر عمر می کنم که ازدواج کنم ... !!
بگذار پایان تو را غافلگیر کند درست مانند آغاز!
که حاصل یاری بی چشمداشت به دیگران است.
شما فرد خوشبختی هستی ؟
اسباب کهنه می خریم ...
چراغ شکسته می خریم ...
بی اختیار داد زدم...
کهنه فروش " قلب شکسته " می خری ؟؟؟!!!
گذشته شما هرچي که باشه، هرکاری که کرده باشيد
هرکاری که شيطان دايم اون رو به رختون ميکشه
دروغ، تقلب، ترس، عادتهای بد، نفرت، عصبانيت، تلخی...
بايد بدونيد که خدا کنار پنجره ايستاه بوده و همه چيز رو ديده
همه زندگيتون، همه کاراتون رو ديده.
اون ميخواد که شما بدونيد که دوستتون داره و شما رو بخشيده.
فقط ميخواد ببينه تا کي به شيطان اجازه ميديد
به خاطر اين کارا شما رو در خدمت بگيره؟
بهترين چيز درباره خدا اينه که هر وقت ازش طلب بخشايش ميکنيد
نه تنها ميبخشه بلکه فراموش هم ميکنه
هميشه به خاطر داشته باشيد:
خدا پشت پنجره ايستاده
خواب دیدم بر روی شنها راه می روم،
همراه با خود خداوند.
و بر روی پرده شب تمام روزهای زندگیم را،
مانند فیمی می دیدم.
همان طور که به گذشته ام نگاه می کردم،
روز به روز از زندگی را...
دو رد پا روی پرده ظاهر شد.
یکی مال من یکی از آن خداوند.
راه ادامه یافت تا تمام روزهای تخصیص یافته خاتمه یافت.
آنگاه ایستادم و به عقب نگاه کردم،
در بعضی جاها فقط یک ردپا وجود داشت...
اتفاقا، آن محل ها مطابق با سخت ترین روزهای زندگیم بود،
روزهایی با بزرگترین رنج ها، دردها، ترس ها و ...
آنگاه از او پرسیدم:
" خداوندا! تو به من گفتی که در تمام زندگیم با من خواهی بود
و من پذیرفتم با تو زندگی کنم.
خواهش می کنم به من بگو چرا در آن لحظات دردآور مرا تنها گذاشتی؟ "
خداوند پاسخ داد:
" فرزندم، تو را دوست دارم و به تو گفتم در تمام سفر با تو خواهم بود.
من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت،
نه حتی برای لحظه ای...
و من چنین نکردم.
هنگامی که در آن روزها، یک رد پا بر روی شن دیدی،
من بودم که تو را به دوش کشیده بودم. "
وقتی دلم برایت تنگ می شود…
بر تپه ای از صدف می نشینم و در آینه ام تو را جستجو می کنم.
وقتی دلت برایم تنگ شد…
به ابر کبودی که از بالای سر یک نیلوفر تنها می گذرد، لبخند بزن.
دست هایی که یاری می رسانند،
مقدس تر از دست هایی هستند
که دانه های تسبیح می گردانند!!
زندگی یک ترانه قدیمی است. ترانه ای که هر روز باامید بسیار آن را می سراییم
و برای درختانی که میزبان پرنده ها هستند، می خوانیم.
این ترانه ی پرشور را دریا جور دیگری می سراید و گل جور دیگر.
زندگی یک ترانه دلنشین و صمیمی است.
وقتی می خندی من طنین این ترانه زیبا را می شنوم.
وقتی گریه می کنی من برق زندگی را در اشکهایت می بینم.
من هر روز با زندگی در خیابانهای شلوغ شهر احوالپرسی می کنم.
گاهی زندگی روی طاقچه اتاقم می نشیند، گاهی بر سجاده ام گلاب می پاشد
و گاهی دیگر از پشت پنجره ی قلبم به من نگاه می کند.
دیروز کسی از من پرسید زندگی چیست؟ یک کوهستان پر ابهت؟ یک رود پیچاپیچ؟
یا باغی پر از شعله های سوسن و اقاقی؟
گفتم پدرم می گوید:
زندگی دری است که به سمت دوست گشوده میشود.
من می گویم زندگی یعنی تو…
وقتی تو حرف می زنی ترانه زندگی به گوش تمام گیاهان و آبها می رسد.
وقتی تو نگاه می کنی، سنگهای فرسوده و سیاه هم نورانی شده
و لب به آواز باز می کنند.
زندگی کوچه ای است که اولین بار تو را در آن دیدم.
زندگی سلامی است که اولین بار به سوی تو فرستادم.
زندگی یعنی زیستن در حیاتی که تو هر صبح لب حوض آن می نشینی
و برای ماهی های قرمز قصه مواج دریا را می گویی.
زندگی درخت تناوری است که نام تو را دو لک لک عاشق روی آن نوشته اند.
زندگی یک ترانه قدیمی است که ما هر روز آن را در دفترچه یادداشتمان
کنار کلمه عشق می نویسیم.
همیشه این گونه بوده است…
کسی را که خیلی دوست داری، زود از دست می دهی.
پیش از آنکه خوب نگاهش کنی مثل پرنده ای زیبا بال میگیرد و دور می شود.
فکر می کردی می توانی تا آخرین روزی که زمین به دور خود می چرخد
و خورشید از پشت کوهها سرک می کشد، در کنارش باشی.
هنوز بعضی از حرفهایت را به او نگفته بودی،
هنوز همه لبخندهای خود را به او نشان نداده بودی.
همیشه این گونه بوده است…
کسی که از دیدنش سیر نشده ای زود از دنیای تو می رود.
وقتی به خودت می آیی که حتی ردی از او در خیابان نیست.
فکر می کردی می توانی با او به همه باغها سر بزنی
و خرده های نان را به مرغابی های تناه بدهی.
هنوز روزهای زیادی باید با او به تماشای موجها می رفتی.
هنوز ساعت های صمیمانه ای باید با او اشک می ریختی.
همیشه این گونه بوده است…
وقتی دور و برت پر است از نیلوفرهای پرپر، خوابهای بی رویا
و آینه های بی قاب،وقتی از هر روزی بیشتر به او نیاز داری
ناباورانه او را در کنارت نمی بینی.
فکر می کردی دست در دست او خنده کنان به آن سوی
نرده های آسمان خواهی رفت و دامنت را از بوسه و نور پر خواهی کرد.
هنوز پیراهن خوشبختی را کاملا بر تن نکرده بودی.
هنوز ترانه های عاشقی را تا آخر با او نخوانده بودی.
همیشه این گونه بوده است…
او که می رود، او که برای همیشه می رود، آنقدر تنها می شوی
که نام روزها را فراموش می کنی، از عقربه های ساعت می گریزی
و هیچ فرشته ای به خوابت نمی آید.
راستی اگر هنوز او نرفته است…
اگر هنوز باد همه شمعهایت را خاموش نکرده است
اگر هنوز می توانی برایش یک استکان چای بریزی
و غزلی از حافظ بخوانی...
قدر تک تک نفسهایش را بدان
و به فرشته ای که می خواهد او را از زمین به آسمان ببرد
بگو …
تو را به صدای گنجشک ها و بوی خوش آرزوها سوگند می دهم…
او را از من مگیر!!!
به درون خود نگاه می کنم، تهی از هرچه احساس ناب و خواستنی برای تو.
روزها و شبها می گذرد و فاصله بین ما هرچه بیشتر و بیشتر...
انگار قسمت این است، آشنایی ما اتفاقی و مدت آن چند مدت.
از تو فرصت می خواهم، فرصت برای اعتدال، برای تفکر و صبر...
سکوت می خواهم از زندگی، تا فریاد مرا پاسخ دهد...
برایم بگوید از خیانت روزگار
پیش من باش، حتی شده این روزهای پایانی سال...
هنوز هم آسمان شهر ما بارانی ست ...
خورشید هم انگار قهر است با ما... آنقدر که جواب سر بالا شنید از من
و... من ... هنوز هم سر قولم هستم ...
که به جز نگاهت آفتابگردان هیچ خورشیدی ... نشوم