سه شنبه سوم آذر 1388
همیشه همین است ...
سعي ميكنم حرف بزنم اما تو خستهاي. بخوابيم! فردا صحبت ميكنيم!
فردا كارهاي ديگري داريم.
يك روز كار ديگر، شام ميخوريم، ميخوابيم، تمام عمرم همين طور گذشته.
هميشه منتظر بودم روزي تو را دوباره در كنار خود داشته باشم.
چيز ديگري نميخواهم.
دنيايي خلق كن كه وقتي احتياج دارم بتوانم به آن پناه ببرم.
دنيايي كه آنقدر دور نباشد كه به نظر برسد مستقل از تو زندگي ميكنم
و آنقدر نزديك نباشد به نظر برسد ميخواهم به دنياي تو تجاوز كنم.
یکشنبه هفدهم آبان 1388
بیا متفاوت باشیم ...
در اين راه طولاني - که ما بي خبريم
و چون باد مي گذرد
بگذار خرده اختلاف هايمان با هم باقي بماند
خواهش مي کنم ! مخواه که يکي شويم ، مطلقا يکي
مخواه که هر چه تو دوست داري ، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم
و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نيز باشد
مخواه که هر دو يک آواز را بپسنديم
يک ساز را، يک کتاب را، يک طعم را، يک رنگ را
و يک شيوه نگاه کردن را
مخواه که انتخابمان يکي باشد، سليقه مان يکي و روياهامان يکي
هم سفر بودن و هم هدف بودن ، ابدا به معني شبيه بودن و شبيه شدن نيست
و شبيه شدن دال بر کمال نيست بل دليل توقف است
عزيز من
دو نفر که عاشق اند و عشق آنها را به وحدتي عاطفي رسانده است؛
واجب نيست که هر دو صداي کبک، درخت نارون ، حجاب برفي قله ي علم کوه ،
رنگ سرخ و بشقاب سفالي را دوست داشته باشند
اگر چنين حالتي پيش بيايد، بايد گفت که يا عاشق زائد است يا معشوق
يکي کافيست
عشق، از خودخواهي ها و خود پرستي ها گذشتن است اما،
اين سخن به معناي تبديل شدن به ديگري نيست
من از عشق زميني حرف مي زنم که ارزش آن در "حضور" است
نه در محو و نابود شدن يکي در ديگري
عزيز من
اگر زاويه ديدمان نسبت به چيزي يکي نيست ، بگذار يکي نباشد
بگذار درعين وحدت مستقل باشيم
بخواه که در عين يکي بودن ، يکي نباشيم
بخواه که همديگر را کامل کنيم نه ناپديد
بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چيز که مورد اختلاف ماست بحث کنيم
اما نخواهيم که بحث ، ما را به نقطه ي مطلقا واحدي برساند
بحث، بايد ما را به ادراک متقابل برساند نه فناي متقابل
اينجا سخن از رابطه ي عارف با خداي عارف در ميان نيست
سخن از ذره ذره ي وافعيت ها و حقيقت هاي عيني و جاري زندگيست
بيا بحث کنيم
بيا معلوماتمان را تاخت بزنيم
بيا کلنجار برويم
اما سرانجام نخواهيم که غلبه کنيم
بيا حتي اختلافهاي اساسي و اصولي زندگي مان را ،در بسياري زمينه ها،
تا آنجا که حس مي کنيم دوگانگي، شور و حال و زندگي مي بخشد
نه پژمردگي و افسردگي و مرگ ، .... حفظ کنيم
من و تو حق داريم در برابر هم قد علم کنيم
و حق داريم بسياري ازنظرات وعقايد هم را نپذيريم
بي آنکه قصد تحقيرهم را داشته باشيم
عزيز من ! بيا متفاوت باشيم ...
شنبه شانزدهم آبان 1388
همه چي آرومه ...
تو به من دلبستي
اين چقدر خوبه كه
تو كنارم هستي
همه چي آرومه
غصه ها خوابيدن
شك نداري ديگه
تو به احساس من
همه چي آرومه
من چقدر خوشحالم
پيشم هستي حالا
به خودم مي بالم
تو به من دلبستي
از چشات معلومه
من چقدر خوشبختم
همه چي آرومه ...
پنجشنبه چهاردهم آبان 1388
عشق تمام ...
چهارشنبه ششم آبان 1388
رفت ...
ساقه سبزدلم راچيد رفت
عاشقي هاي مراباورنکرد
عاقبت برعشق من خنديدرفت
اشک درچشمان سردم حلقه زد
بي مروت اشکهايم راديد رفت
سه شنبه پنجم آبان 1388
هنوز دیر نشده ... !
به حرف هایی که نمی فهممشان
لج میکنم با خاطره هایی که نمی خواهمشان...
و میشکنم....!!!
زیر بار نگاه هایی که نمی شناسمشان....
تو میدانی چرا فاصله این همه دور و گریه این همه فراوان
و خانه این همه سوت و کور است
تو میدانی چه شد که راه دریا را گم کردیم؟؟؟
چه شد که نفس هایمان بوی غربت گرفت؟؟؟
از من نپرس...
من سال هاست تنها چشمان تو را میخوانم....
با من از دریا...
از باران...
از خواب خوش کبوتران مهاجر...
با من از هر أنچه در سینه داری سخن بگو...
من نیز برایت خواهم گفت: ...
از دل بی قرار و پای جامانده در راه و...
خواب های بی تو کابوس...
و هرانچه در سینه دارم...
خواهم گفت....
عطر دریا در کوچه میپیچد...
می فهمم امده ای...
و اعتراف خواهم کرد...
سه شنبه بیست و یکم مهر 1388
یاد سیاه ...
به ميان آدميان رو و در شادماني آنها سهيم شو.
لبخند آدميان انديشههاي سياه را کمرنگ و دلت را گرم خواهد نمود.
جمعه هفدهم مهر 1388
شنیده ای ؟
ای مهربان ترین جامه بلند شبانم
شنیده ای که به صحرایی
شبی شبانی از سرما
کنار شعله خردی پناه برد
و در مان جامه اش آتش گرفت
شنیده ای ؟
شنبه یازدهم مهر 1388
نامرد
پنجشنبه دوم مهر 1388
طلوع ...
صید افتاده به خونم
تو چسان می گذری
غافل از اندوه درونم
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر گذر کردی و رفتی
قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی...
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی
چون در خانه ببستم
دیگر از پای نشستم
گوئیا زلزله آمد
گوئیا خانه فرو ریخت سر من
بی تو من در همه شهر غریبم
بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی
بر نخیزد از مرغک پر بسته نوایی
تو همه بود و نبودی
تو همه شعر و سرودی
چه گریزی ز بر من
که ز کویت نگریزم
گر بمیرم ز غم دل
با تو هرگز نستیزم
من و یک لحظه جدایی
نتوانم-نتوانم
بی تو من زنده نمانم
پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388
دل منو نفرین کردن ...
اين دل نفرين شدهي ماست كه تنهاست هنوز ...
پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388
فرصت کوتاه !
فرصت ماندن و عاشق شدنم کوتاه است...
دوشنبه شانزدهم شهریور 1388
مثال ...
شنبه چهاردهم شهریور 1388
قربانی !
یکشنبه هشتم شهریور 1388
دفتر من
برگي از آن مي کند ...
نام تو در باغها ، ورد زبان مي شود ...
شنبه هفتم شهریور 1388
آموخته ها ...
بوسیدن قبول ماندن نیست و عشق ورزیدن ضمانت تنها شدن نیست ...
پنجشنبه پنجم شهریور 1388
دیوار من کجاست ؟
و دیوار گاهی
تنها دلخوشی ات می شود.
رفیق روزهای بی کسی ات می شود.
پشت وپناه تنهایی ات می شود
مثل کسی می شود برایت که می توانی سرت را روی شانه اش بگذاری !
چهارشنبه چهارم شهریور 1388
ترجیح !
تا اينکه در مسجد بنشينم و به کفشهايم فکر کنم .
شنبه سی و یکم مرداد 1388
زمان تغییر ...
چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388
وارث ...
تو وارث همان حياتي هستي که خود آفريده اي
دوشنبه نوزدهم مرداد 1388
حکایت ...
بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند.
بسياري هم غرولند مي كردند كه اين چه شهري است كه نظم ندارد.
حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ...
با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمي داشت.
نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد.
بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار داد.
ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد.
پادشاه در ان يادداشت نوشته بود :
"هر سد و مانعي مي تواند شانسي براي تغيير زندگي انسان باشد."
یکشنبه یازدهم مرداد 1388
تقدیم ...
دلم براي كسي تنگ است كه آفتاب صداقت را به ميهماني گل هاي باغ مي آورد
و گيسوان بلندش را به باد مي داد و دست هاي سپيدش را به آب مي بخشيد
و شعرهاي خوشي چون پرنده ها ميخواند . . .
جمعه نهم مرداد 1388
من ...
دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388
بهانه ...
بمان که روزگار سرنوشت ما را اینگونه رقم زده است
از تلخی روزهای گذشته و شیرینی خاطراتش
چیزهای زیادی ذهنم را پر کرده است
از شبهای تاریکش و از تند بادهای مهیبش
بس خاطراتی تلخ و شیرین دارم
آری من کودکی عصیانگر بودم
روزگار به من آموخت که چه کنم
مهربان و دوست داشتنی اما ...
بودنم را کسی نفهمید و نبودنم را هم کسی ندانست
همیشه برای سفر آماده بودم
و روزگار مرا (مسافر) لحظه های خویش کرده بود
آموختم آنچه به درد امروز فردایم می خورد
کشیدم همه درد ، دردی که مال فرداهایم بود
خندیدم ...
اما روزگار تاب دیدن خنده هایم را نداشت
بی امان دست به کار شد
خشکاند ریشه ی هرچه شادی بود
برید هر چه بهانه برای خندیدن بود
اما گریستم...
چون روزگار بدجوری بهانه گریستن به من داد
سوختم در آتش غمی که روزگار افروخت
اکنون من بهانه ای برای گریستن دارم
جمعه چهارم اردیبهشت 1388
همين كه ...
تو فكر من ، نباش اگه ، دلم غريب و بي كسه ...
پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388
جدايي
چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388
دلم گرفته ...
از این ابر نیمه جون دلم گرفته
از زمین و آسمون دلم گرفته
آخه اشکامو ببین دلم گرفته
تو خطاهامو نببین دلم گرفته
تو ببخش فقط همین دلم گرفته ...
سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387
سال نو مبارک
نوروز برای من خنده آور است ...
زمانی است که در آن و در طی آن کاملا متوجه عمق تمدن سه هزار ساله (!) می شوم و شرمنده ام که ناخود آگاه پوزخند می زنم. سال نو در همه جای جهان زمانی برای تعطیلات و تفریح است ... فستیوالی برای شادی و لذت بردن ... رقص، مستی ،مهمانی و خندیدن از صمیم قلب ... اما اینجا از سه ماه جلوتر باید به دنبال پودر لباسشویی و وایتکس و شیشه شوی بود که جرم های لابد یک ساله پاک شوند چون کسانی را می شناسم که تمیز کردن خانه هایشان همان یک بار در سال است ...
دیروز صف جلوی آجیل مهتاب داشت به سر خیابان می رسید حتما از مهتاب خرید کردن کلاس عید را بالا می برد پس لابد حتما شیرینی را هم باید از شکوه یا سل تی تی شیشه گران خرید تا عید شیرین باشد!
مانده ام چرا همه در حال هل دادن هم اند. ولع خرید کردن و جلوی حراجی ها ایستادن تمام نمی شود... چون اسمش حراجی است باید خرید کرد به نیاز داشتن هم اصلا نباید محل گذاشت!
هنگام تحویل سال اصلا گناه کبیره است اگر کمی رقص و نشاط با آن همراه باشد ...
حتما باید قیافه منحوس مجری های زشت تلویزیون را نگاه کرد که موقع خواندن دعای تحویل سال احساس جبرییل بودن بهشان دست می دهد و طوری دعا می خوانند که قدیسان کم می آورند و بعد هم سال جدید می شود در یک لحظه و همین ...
لحظه ای که در تمام دنیا بخشی از شادترین لحظات زندگی است و مردم کافر و بی دین و بی... و بی ... کشور های دیگر غرق رقص و مستی اند.
بعد هم باید صله رحم را به جا آورد و به دیدن فک و فامیلی رفت که در طول سال چشم دیدن هم را ندارند و از لحظه ای که می آیند به مبل و پرده ها خیره می شوند که آیا جدید شده یا نه و موقع رفتن هم اینقدر با خلوص نیت برایت سالی خوب آرزو می کنند که خنده ات می گیرد.
مجال نیست راجع به عیدی های عجیب و غریب و سفر دبی که این روزها بخش لاینفک سال نو شده و رودل کردن از شدت خوردن پسته زیاد و پزدادن های خانم ها که همسرشان عیدی فلان گردنبند را برایشان خریده است و ... تعریف کنم ...
شب ها هم که در مهمانی های خانوادگی همه بعد ازشام و دقت کنید بعد ازشام کارشناس مسایل بین الملل خصوصا سیاست داخلی می شوند و نقل مجلس هم که طفلکی محمود احمدی نژاد است که باید از او انتقاد کرد و به همه کارهایش خندید تا مهمانی مهمانی شود و یکی نیست از جمع حاضر سوال کند که ببخشید این بیچاره که خودش از صندوق در نیامده همین شما ها بودید که رای دادید !
بماند...
خب من واقعا سال نو را و این ایام شاد و مفرح و پر لذت و پر ... را به همه تبریک عرض
می کنم !
... ببخشید که الان غیرت سنتی و ملی بعضی ها جریحه دار شد ...
سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387
با مرگ بي حساب شديم
ابر بوديم و آفتاب شديم
ساخت ما را همو كه مي پنداشت
به يكي جرعه اش خراب شديم
هي مترسك كلاه را بردار
ما كلاغان دگر عقاب شديم
ما از آن سودن و نياسودن
سنگ زيرين آسياب شديم
گوش كن، ما خروش و خشم تو را
همچنان كوه، بازتاب شديم
اينك، اين تو، كه چهره مي پوشي
اينك، اين ما، كه بي نقاب شديم
ما كه اي زندگي، به خاموشي
هر سوال تورا جواب شديم،
ديگر از جان ما چه مي خواهي؟
ما كه با مرگ بي حساب شديم
